تبلیغات
قهوه تلخ و شیرین

وقتی دیدید سایه انسان های کوچک در حال بلند شدن است... بدانید آفتاب سرزمین شما در حال غروب کردن است...

سرزمینی كه متفكرانش بیكار باشند و بیسوادانشان شاغل

مشاورانش بیمار باشند، و وكلایش ساكت؛

جوانانش دل مرده باشند، و سالخوردگانش بلند پرواز:

مردانش لحن زنانه داشته باشند، و زنانش ژست مردانه؛

اغنیایش دزدی كنند، و فقرایش كارگری با حقوق بخور و نمیر؛

صادراتش فیلسوف باشد، و وارداتش مواد مخدر،

قبرهایش خریده شوند، و مغزهایش فروخته؛

گورستان تاریخ است ...




طبقه بندی: نكته های كوتاه،

تاریخ : پنجشنبه 1394/11/1 | 10:45 | نویسنده : مهدی | نظرات

ﺭﻭﯾﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺍﻧﻘﻀﺎ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﻧﻔﺴﯽ ﻋﻤﯿﻖ ﺑﮑﺸﯿﺪ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺗﻼﺵ ﮐﻨﯿﺪ


ﺳﻌﯽ ﻧﮑﻦ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻗﻄﺎﺭ ﺭﻭ ﺳﻮﺍﺭ ﺷﯽ،

ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺍﯾﺴﺘﮕﺎﻩ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﯽ


ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﻭﺍﻥ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺟﺰ

ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ!!


ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻓﻘﻂ ﻧﯿﺎﺯِ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺴﺖ، ﺧﻮﺩِ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺖ..


- ﺁﻟﻮﯾﻦ ﺗﺎﻓﻠِﺮ





طبقه بندی: نكته های كوتاه،

تاریخ : پنجشنبه 1394/11/1 | 10:37 | نویسنده : مهدی | نظرات



خوابش از تو کوتاهتر و خواب ابدیش از تو طولانی....

آسایش برایش مفهومش آسایش توست

پس صبح تا شب درپی آسایشی است که سهمش را ازعشق تو میجوید...اگر آنرا دریابی!!

ﺩستهایش ﺍﺯ ﺗﻮ زبرتر ﻭ ﭘﻬﻦ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ...

تاحال به دستهایش نگاه کرده ای ؟ هیچگاه بدون خراش و زخم دیده ای؟

ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺗﻪ ﺭﯾﺸﻰ ﺩﺍﺭﺩ...

ﺟـﺎﻯﹺ ﮔﺮﯾــﻪ ﮐﺮﺩﻥ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺳﻔﯿﺪ میشود...

ﺍﻭ ﺑﺎ ﻫﻤــﺎﻥ ﺩستهای ﺯﺑﺮﺵ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﯿﮑﻨﺪ...

و ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﺎﺻﺎﻑ ﻭ ﻧﺎﻣﻼﯾﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ می بوسد ﻭ ﺗﻮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﺸﻮﻯ...

به او سخت نگیر..!

او را خراب نکن..!

ﺍﻭ ﺭﺍ "ﻧﺎﻣــــﺮﺩ" ﻧﺨﻮﺍﻥ..!

ﺁﻧﻘﺪﺭ او را با ﭘﻮﻝ ﻭ ﺛــﺮﻭﺗﺶ اندازه گیری نکن..!

کمی بوی تنش عرق آلود است طبیعتش اینست ؛حواسش به بو نیست؛ فکر نان شب است....

ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧــــﺦ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺪﻭﺯﺩ...

انتظار یک فنجان چای تلخ توقع زیادی نیست!!!

از هر مرد ونامردی هرچه شنیده و دیده در صندوقچه قلبش پنهان کرده و آمده .اگر کم حرف میزند نمیخواهد کام تورا تلخ کند.

ﻓﻘــــﻂ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺭﻭﺭﺍﺳﺖ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ ﺑﺮﯾﺰﺩ...

آن مردی که صحبتش را میکنم، خیلی تنهاتر از زن است..!

ﻻﮎ ﺑﻪ ﻧﺎخنهایش ﻧﻤﯿﺰند ﮐﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺩﻟﺶ یک ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺪ، ﺩست هایش را ﺑﺎﺯ کند، ﻧﺎخنهایش را ﻧﮕﺎﻩ کند ﻭ ﺗﻪ ﺩﻟﺶ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺧﻮﺷﺶ ﺑﯿﺎید..!

ﻣﺮﺩ نمیتواند ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺶ ﮔﺮﻓﺖ، به دوستش زنگ بزند، یک دل سیر گریه کند و سبک شود..!

ﻣﺮﺩ، ﺩﺭﺩﻫﺎیش را ﺍﺷﮏ نمی کند، فرو می ریزد در قلبی که به وسعت دریاست...

آری یک مرد همیشه تنهاست چراکه سنگ صبور همه است

و خودشانه ای ندارد که سرش را روی آن بگذارد.




طبقه بندی: صندوقچه،

تاریخ : پنجشنبه 1394/11/1 | 10:29 | نویسنده : مهدی | نظرات

آمدم مجلس ترحیم خودم،

همه را می دیدم

همه آنها که نمی دانستم

عشق من در دلشان ناپیداست

واعظ از من می گفت،

حس کمیابی بود

از نجابت هایم،

از همه خوبیها

و به خانم ها گفت:

اندکی آهسته

تا که مجلس بشود سنگین تر

سینه اش صاف نمود

و به آواز بخواند:

"مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم"

راستی این همه اقوام و رفیق

من خجل از همه شان

من که یک عمر گمان می کردم

تنهایم

و نمی دانستم

من به اندازه یک مجلس ختم،

دوستانی دارم

همه شان آمده اند،

چه عزادار و غمین

من نشستم به کنار همه شان

وچه حالی بودم،

همه از خوبی من می گفتند

حسرت رفتن ناهنگامم،

خاطراتی از من

که پس از رفتن من ساخته اند

از رفاقت هایم،

از صمیمیت دوران حیات

روح من غلغلکش می آمد

گرچه این مرگ مرا برد ولی،

گوییا مرگ مرا

یاد این جمله رفیقان آورد

یک نفر گفت:چه انسان شریفی بودم

دیگری گفت فلک گلچین است،

خواست شعری بخواند

که نیامد یادش

حسرت و چای به یک لحظه فرو برد رفیق

دو نفر هم گفتند

این اواخر دیدند

که هوای دل من

جور دیگر بوده است

اندکی عرفانی

و کمی روحانی

و بشارت دادم

که سفر نزدیک است

شانس آوردم من،

مجلس ختم من است

روح را خاصیت خنده نبود

یک نفر هم می گفت:

"من و او وای چه صمیمی بودیم

هفته قبل به او، راز دلم را گفتم"

و عجیب است مرا،

او سه سال است که با من قهر است...

یک نفر ظرف گلابی آورد،

و کتاب قرآن

که بخوانند کتاب

و ثوابش برسانند به من

گرچه بر داشت رفیق،

لای آن باز نکرد

گو ثوابی که نیامد بر ما

یک نفر فاتحه ای خواند مرا،

و به من فوتش کرد

اندکی سردم شد

آن که صدبار به پشت سر من غیبت کرد

آمد آن گوشه نشست،

من کنارش رفتم

اشک در چشم،عزادار و غمین

خوبی ام را می گفت

چه غریب است مرا،

آن که هر روز پیامش دادم

تا بیاید،که طلب بستانم

و جوابی نفرستاد نیامد هرگز

آمد آنجا دم در،

با لباس مشکی،

خیره بر قالی ماند

گرچه خرما برداشت،

هیچ ذکری نفرستاد ولی

و گمان کردم من،

من از او خرده ثوابی، نتوانم که ستاند

آن ملک آمد باز،

آن عزیزی که به او گفتم من

فرصتی می خواهم

خبرآورد مرا،

می شود برگردی

مدتی باشی، در جمع عزیزان خودت

نوبت بعد، تو را خواهم برد

روح من رفت کنار منبر

و چه آرام به واعظ فهماند

اگر این جمع مرا می خواهند

فرصتی هست مرا

می شود برگردم

من نمی دانستم این همه قلب مرا می خواهند

باعث این همه غم خواهم شد

روح من طاقت این موج پر از گریه ندارد هرگز

زنده خواهم شد باز

واعظ آهسته بگفت،

معذرت می خواهم

خبری تازه رسیده ست مرا

گوییا شادروان مرحومه،

زنده هستند هنوز

مادرم جیغ کشید و غش کرد

و برادر به شتاب،

مضطرب، رفت که رفت

یک نفر گفت: "که تکلیف مرا روشن کن

اگر او مرد،خبر فرمایید،خدمت برسیم

مجلس ختم عزیزی دیگر،منعقد گردیده

رسم دیرین این است،

ما بدان جا برویم،

سوگواری بکنیم"

عهد ما نیست ،

به دیدار کسی،که زنده است،

دل او شاد کنیم

کار ما شادی مرحومان است

نام تکلیف الهی به لبم بود،

چه بود؟

آه یادم آمد،

صله مرحومان

واعظ آمد پایین،

مجلس از دوست تهی گشت عجیب

صحبت زنده شدن چون گردید،

ذکر خوبی هایم

همه بر لب خشکید

ملک از من پرسید:

پاسخت چیست؟

بگو؟

تو کنون می آیی؟

یا بدین جمع رفیقان خودت می مانی؟

چه سوال سختی؟

بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن

زنده باشم بی دوست؟

مرده باشم با دوست؟

زنده باشم تنها،

مرده در جمع رفیقان عزیز

در حیرتم از کرده ی این مردم پست

مردم زنده کش مرده پرست




طبقه بندی: باحال،

تاریخ : پنجشنبه 1394/11/1 | 10:16 | نویسنده : مهدی | نظرات
  • با تشكر از كسانی كه با تنها گذاشتنم ،تنهایی را به من هدیه دادند،وباعث شدن كه خدا را به یاد آورم.
  • با سپاس از كسانی كه برای روزگاران سخت به آنها دل سپرده وامید داشتم، اما مرا در روزهای سخت تنها گذاشتند وباعث شدند كه فقط  به خدا امید داشته باشم.
  • با امتنان از كسانی كه با نشان دادن خصلت های زشتشان، توبه كردن را به من آموختن.
  • با تشكراز كسانی كه با قدرناشناسی خود،شكر گزاری به درگاه احدیت را به من آموختن.
  • با درودبه كسانی كه در سخت ترین شرایط پشت مرا خالی كردند وباعث شدند تا من فقط  به خدا توكل نمایم.
  • بارالها،پناه می برم به تو از شرشیطان رانده شده وتمامی شیاطین



طبقه بندی: سربازی،

تاریخ : چهارشنبه 1394/10/30 | 11:24 | نویسنده : مهدی | نظرات
مجموعه دل نوشته ها و جملات زیبا ویژه اردیبهشت 1394



می‌گویــنــد : نویسنده‌ها « سیــــــگار » می‌کشند…!

نقاش‌ها « تابــــلـــــو »

زندانی‌ها « تنهـایــی »

دزدها « ســَــــرک »

مریض‌ها « درد »

بچه‌ها « قــَد »

و من برای کشیدن

« نــفــــس‌های تـــو » را انتخــاب می‌کنم …




طبقه بندی: عشق دیبا،

تاریخ : دوشنبه 1394/08/18 | 13:27 | نویسنده : مهدی | نظرات
 چقدر جالبه که می ترسیم
اونم از آدمی که تمام قدرت و اختیارش در دست خداس.
و خدا می تونه اون قدرتو به تو بده
اونم وقتی که ازش سوء استفاده می کنی و زور می گی...
مسئول ما که جانشین سازمان باشه من ازش اجازه گرفتم و رفتم خونه...(همه سربازا حضور داشتن و شاهد این خداحافظی)
تازه این اجازه زمانی بود شیفت من به اتمام رسیده بود
از قضا دکتر که مسئول اصلی سازمان باشه فرمودند که با سرباز فلانی(که من باشم) کار دارم
منم که رفته بودم...
هیچی از آقای جانشین پرسید از شما اجازه گرفتن رفتن؟؟؟
ایشونم با خاطری آسوده و دلی بی غل و غش فرمودند: نه
دکتر به من زنگ زد و گفت یک هفته کامل شیفت تنبیه و باید بمونی...
منم که فرداش از خودم دفاء کردم...
اما دکتر مار در نطفه خفه کرد!!!!
حالا آقای جانشین ما که رفتم پیشش جلو همه با قاطعیت می گفت من گفتم بری ولی وقتی از دکتر اجازه گرفتی...!!!!!!!!!!!!!!
و من هم قانع شدم و همچنین دوستان.....!؟!؟!؟!؟ ...!!!
آره دیگه ترس

ترس اینکه ایشون بازنشسته و ممکنه حتی به خاطر فرستادن یک سرباز ایشون از صحنه جانشینی اوت شن
سخته دیگه زندگیم خرج داره...
ماهی 3 میلون جواب نمیده و باید اضافه هم کار کرد بلکه خرج نون سنگکشم در بیاد(آخه می گفت با این گرونیا یک سال نون سنگک نخوردم!!!)
شایدم ترسیده ضایع بشه(یا دکتر دعواش کنه و ایشون اوف بشن)

بگزریم چند روز بعد اومد برا توبه
گفت نری به دکتر بگیو حرف مارو شهید کنی...
چون مارو حرف دکتر حرف نمی زنیم...

و من تازه فهمیدم ایشون از ادبشون راستشو نگفتن



طبقه بندی: سربازی،

تاریخ : دوشنبه 1394/08/18 | 12:49 | نویسنده : مهدی | نظرات
مامور شهرداری فکر میکنه اگر ترازوی تو رو بشکنه تمام مشکلات مملکت حل میشه...

959n1wk5xxzbq1jyjts1.jpg



طبقه بندی: تراژدی،

تاریخ : سه شنبه 1394/08/12 | 09:26 | نویسنده : مهدی | نظرات
لطیفه های و جوک های جدید و خنده دار (13)



طبقه بندی: نكته های كوتاه،

تاریخ : سه شنبه 1394/08/12 | 09:23 | نویسنده : مهدی | نظرات

آقای عزیز!


1) به همسرت بگو : دوستت دارم!  

2) واژه « دوست داشتن »  را فقط برای او هزینه كن

3) همسر تو كریستاله ! مواظب باش او را نشكنی

4) كاری كن كه به تو ایمان بیاره 

5 )  تو باید تكیه گاه خوبی براش باشی 

6) از عشقت برای او هزینه كن ، نه فقط از ثروتت

7)  زیبایی همسرت را ستایش كن  

8) كارهایی كه از توانش بیرونه , به او واگذار نکن 

9) او گل خوشبوی بهاری است ، پژمرده اش نكن      

10) انتظار نداشته باش همسرت مثل تو باشه 

11)  با بحث و جدل او را خسته نكن       

12)  نسبت به همسرت همیشه وفادار باش

13) اقتدار و صلابت را جایگزین خشونت كن      

14) همدردی و همدلی او را آرام می كنه 

15) قبل از انتقاد ازش تعریف كن     

16) سربسرش نگذار

17) اگه به او احترام بذاری , به زندگی امیدوار می شه    

18) اگه آزارش بِدی , از تو متنفر می شه

19)  از دست پختش تعریف كن      

20) نیش او نوشه ، ناراحت نشو

21) دل او را نشکن    

22) مسخره اش نکن

23) حسادت او را با تحقیر برنیانگیز    

24)  انگشتان ظریف و صدای نازکش می گویند : " با من ستیز مکن ! "

٢۵) هر وقت بهت شک کرد ، با صداقت و مهربانی مطمئنش کن!    

26) اگه گفت : تو منو دوست نداری ! «بگو به اندازه ی دنیا دوستت دارم

٢٧)  اگه گفت : من بدبختم که با تو ازدواج کردم ! بگو : عوضش من خیلی خوشبختم که با تو ازدواج کردم!

28)  اگه گفت : دلم گرفته تو این خونه ! بگو : در اولین فرصت روی دوشم سوارت می کنم تو آسمونا میگردونمت !

29)  اگه گفت : تو خیلی بدی ! بگو : عوضش تو خیلی خوبی  

30) اگه ناز کرد ! نازشو به قیمت گرون بخر

31) اگه گریه کرد ، خیلی دسپاچه نشو ! فقط نوازشش کن    

32) اگه گفت : از دست بچه ها خسته شدم ! بگو : بهت حق می دم ! تو خیلی صبوری ! ازت متشکرم 

33) اگه اخم کرد ! بهش بگو : اخم نکن , زشت می شی     

34) اگه باهات قهر کرد ! بگو : قهرت هم مثل مهرت قشنگه

35)  اگه از مادر و خواهرت شکایت کرد ، فقط شنونده خوبی باش   

36) اگه گفت : من خواستگارای زیادی داشتم ! با لبخند بگو : پس من خیلی آدم خوش شانسی هستم که تو رو به چنگ آوردم

37) اگه گفت : تو زشتی ! بگو عوضش تو خوشگلی   

38)  اگه بازم گفت : زشتی ! بهش بگو : زیبایی مرد در عقل اونه

39)  اگه گفت : طلاق می خوام ! حتما به مشاور مراجعه کن  

40) دلآرامی كه داری دل در او بند




طبقه بندی: عشق دیبا، آشنایی و ازدواج،

تاریخ : یکشنبه 1394/08/10 | 09:12 | نویسنده : مهدی | نظرات




طبقه بندی: نكته های كوتاه،

تاریخ : شنبه 1394/08/9 | 12:49 | نویسنده : مهدی | نظرات
چند نفر از پلی عبور می کردند که ناگهان دو نفر به داخل رودخانه خروشان افتادند..
همه در کنار رودخانه جمع شدند تا شاید بتوانند بهشون کمک رسانند... ولی وقتی دیدند شدت آب آنقدر زیاد است، که نمی شه براشون کاری کرد...
به آن دو نفر گفتند که امکان نجاتتون وجود نداره! و شما به زودی خواهید مرد !!! 
در ابتدا آن دو مرد این حرف ها را نادیده گرفتند و کوشیدند که از آب بیرون بیایند 
اما همه دائما به آنها می گفتند که تلاش تون بی فایده هست و شما خواهید مرد !!! 
پس از مدتی یکی از دو نفر دست از تلاش برداشت و جریان آب او را با خود برد. اما شخص دیگر همچنان با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از آب تلاش می کرد....
بیرونی ها همچنان فریاد می زدند که تلاشت بی فایده هست ... اما او با توان بیشتری تلاش می کرد و بالا خره از رودخانه خروشان خارج شد . وقتی که از آب بیرون آمد، معلوم شد که مرد نا شنواست. در واقع او تمام این مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند! 
«< ناشنوا باش وقتی همه از محال بودن آرزوهایت سخن می گویند »>




طبقه بندی: مطالب جالب،

تاریخ : شنبه 1394/08/9 | 12:42 | نویسنده : مهدی | نظرات

شخصی تعریف میکرد : توی رستوران نشسته بودم که یک دفعه یه مرده که با تلفن صحبت میکرد فریاد کشید و خیلی خوشحالی کرد و بعد از تمام شدن تلفن، رو به گارسون گفت : همه کسانی که در رستورانند، مهمان من هستن به ""باقالی پلو و ماهیچه""   ""بعد از 18 سال دارم بابا میشم""

 چند روز بعد تو صف سینما، همون مرد رو دیدم که دست بچه ی 3یا 4 ساله ای را گرفته بود که به او بابا میگفت.پیش مرد رفتم و علت کار اون روزشو پرسیدم : مرد با شرمندگی زیاد گفت: آن روز در میز بغل دست من، پیرمردی با همسرش نشسته بودند پیر زن با دیدن منوی غذاها گفت: ای کاش میشد امروز باقالی پلو با ماهیچه میخوردیم، شوهرش با شرمندگی ازش عذر خواهی کرد و خواست به خاطر پول کمشان، فقط سوپ بخورند. من هم با آن تلفن ساختگی خواستم که همه مهمان من باشند تا اون پیرمرد بتونه بدون شرمندگی، غذای دلخواه همسرش را فراهم کنه.





طبقه بندی: مطالب جالب،

تاریخ : شنبه 1394/08/9 | 12:40 | نویسنده : مهدی | نظرات

پادشاهی در خواب دید تمام دندانهایش افتادند!

دنبال تعبیر کنندگان خواب فرستاد...

اولی گفت: تعبیرش این است که مرگ تمام خویشاوندانت را به چشم خواهی دید

پادشاه ناراحت شد و دستور داد او را بکشند...

دومی گفت: تعبیرش این است که عمر پادشاه از تمام خویشاوندانش طولانی تر خواهد بود...

پادشاه خوشحال شد و به او جایزه داد!

 هر دو یک مطلب یکسان را بیان کردند اما با دو جمله بندی متفاوت...

نوع بیان یک مطلب، میتواند نظر طرف مقابل را تغییر دهد...




طبقه بندی: نكته های كوتاه،

تاریخ : شنبه 1394/08/9 | 12:37 | نویسنده : مهدی | نظرات
شکایت کردن را دوست ندارم
این روزها همه اش اعتراض است
این چرا چنین کرد و آن چرا چنان!

واقعا چرا؟!؟!
همه ی رفتارها اشتباه است یا ما توانایی درک نداریم؟!
 نمی دانم، شاید تجربه نداریم
شاید هرکس عقایدی دارد!!!

روز پنجشنبه است ساعت خروج از سازمان 12، وآقای دکتر تازه از جلسه آمده
هر کدام از بچه ها برنامه ای چیده است تا برود اما الان ساعت 1
کار تا کی طول بکشد خدا می داند و جواب بی برنامه گی های یک فرد را یک سازمان باید بدهد؟!
آقایان تشریف آورده اند و از خودشان در اتاق آقای دکتر پذیرایی می کنند و سرباز را هم می بینند...
اما دریق از یک تعارف....
این عادت همیشه این دولت مردان است

و من اینجا به قول آقای مسئول حفاظت در حال الگو گرفتن می باشم(سربازها باید از ما الگو بگیرند....)
الگو بگیریم که موقع ورود ساعت 7 انگشت بزنیم و برویم سراغ کارهای شخصی و موقع خروج بازگردیم و انگشت خروج را بزنیم!
الگو بگیریم که از ساعت 14 به بعد که زمان خروج است و کاری وجود ندارد بمانیم و اضافه کاری بزنیم
و....
ظاهرا وقت خروج است
ادامه تا روز بعدی





طبقه بندی: سربازی،

تاریخ : پنجشنبه 1394/08/7 | 12:56 | نویسنده : مهدی | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.

تعداد کل صفحات : 9 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...