!!!!!عشق بیا بالا.............................................................................
شنبه 1390/01/6
چهارشنبه 1387/07/24
سربازی كه پس از جنگ ویتنام میخواست به خانه برگردد ؛ در تماس تلفنی خود از سانفرانسیسكو به والدینش گفت
«
پدر و مادر عزیزم ؛ جنگ تمام شده و من میخواهم به خانه باز گردم؛ ولی خواهشی از شما دارم.دوستی دارم كه مایلم او را به خانه بیاورم»والدین او در پاسخ گفتند:ما با كمال میل مشتاقیم كه اورا ملاقات كنیم
.پسر ادامه داد: «ولی لازم است موضوعی را در مورد او بدانید. او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یك دست و یك پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد. بنابر این میخواهم اجازه دهید كه او با ما زندگی كند
.»پدر گفت:پسر عزیزم شنیدن این موضوع برای ما بسیار تاسف بار است ؛ شاید بتوانیم به او كمك كنیم كه جایی برای زندگی پیدا كند
.پسر گفت:« نه ؛ من میخواهم او با ما زندگی كند
.»والدین گفتند: تو متوجه نیستی. فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد شد.ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و نمیتوانیم اجازه دهیم مشكل فرد دیگری زندگی ما را دچار اختلال كند. بهتر است به خانه باز گردی و او را فراموش كنی.دوستت راهی برای ادامه زندگی خواهد یافت
.در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع كرد و والدین او دیگر چیزی نشنیدند.چند روز بعد پلیس سانفرانسیسكو به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از یك ساختمان بلند جان باخته است و آنها مشكوك به خودكشیند.پدر و مادر سراسیمه به سمت سانفرانسیسكو مراجعه كردند و برای شناسایی جسد به پزشكی قانونی رفتند.آنها فرزند را شناختند و به موضوعی پی بردند كه تصورش را هم نمیكردند. فرزند آنها فقط یك دست و یك پا داشت
سه شنبه 1387/07/23
1: بایستی خواستگار با خود گل ببرد، ترجیحاً گل صورتی رنگ ( علامت حیات، لذت و زندگی) و از یك نوع و به تعداد فرد مثلاً 9 ، 11 یا 13 در منزل عروس خانم روی یك میز كوچك گلدان با آب آماده باید باشد.
2: قبل از رفتن به خواستگاری و با ایجاد كافی برای خواستگاری شونده به او و خانواده اش اطلاع می دهیم.
3: هنگام خواستگاری فقط پدر و مادر و پسر با هم بروند ( یا جایگزین پدر و مادر و قیم پسر اینكار را در غیاب والدین انجام می دهند.)
4: خواستگاری حتماًباید بعد از ظهر باشد ( 7-4 بعد از ظهر).
5: لباس سنگین و محترمانه باید بر تن كرد. لباس آستین كوتاه، مدل های جلف و تركیب رنگ های كودكانه علامت نفص عقل پسر و خانواده اوست.
6: اتاق انتخاب شده از طرف خانواده دختر باید كوچك و محدود باشد مثلاً 3*3 ( و مسافت راه رفتن تا حد امكان كوتاه شود.)
7: پدر و مادر یا جانشینان آنها حتماً باید در منزل باشند و عدم شركت آنها علامت نوعی مقاومت است. حضور بچه ها كلاً ممنوع است.
باقی در ادامه ی مطلب
سه شنبه 1387/07/23
شباهت عجیب میوه ها با اعضای بدن
هویج حلقه شده شبیه چشم انسان است..مردمک و عنبیه و خط نوری که به چشم میرسد درست مانند چشم انسان میباشد.تحقیقات نشان میدهد که مصرف هویج باعث افزایش جریان خون در عملکرد چشم میشود. وقتی گوجه فرنگی رو از وسط دو نیم میکنید چها تا خونه میبینید که قرمزه و دقیقا مثلقلب هستش که اون هم قرمزه و چها تا بخش مجزا داره.تحقیقات نشون داده که گوجه فرنگی خون رو تصفیه میکنه... حبه های انگور روی خوشه شبیه قلب هستش و هر دونه اون شبیه سلولهای خونی.امروزه تحقیقات نشون داده که انگور برای حیات قلب بسیار مفیده. گردو شبیه مغز انسان میمونه .نیم کره راست و نیم کره چپ.قسمت بالای مغز و پایین مغز.حتی چین خوردگی های و پیچیدگی های اون هم شبیه نئو کورتکس میباشد.در حال حاضر میدانیم که گردو ۳۶ مرتبه نورونهای پیام رسان به مغز را گسترش میدهد. ساقه کرفس شبیه به استخوان است و این نوع از سبزیجات در استحکام استخوان بسیار موثر میباشد.استخوانها تشکیل شده از ۲۳٪ سدیم و کرقس هم ۲۳٪ سدیم داره.چنانچه در رژیم غذایی شما سدیم وجود نداره کرفس میتونه این کمبود رو جبران کنه. آوکادو و گلابی و بادمجان برای سلامت سرویکس و رحم درخانمها بسیار موثر میباشد.امروزه تحقیقات نشان میدهد که اگر خانمها در هفته یک عدد آوکادو مصرف نمایند هورمونهای آنها متعادل میشود و از بروز سرطان رحم جلوگیری میکند.جالبه که بدونید ۹ ماه از شکوفه کردن آوکادو تا رسیدن میوه آن طول میکشه.. Sweet potatoes (چغندر )شبیه لوزلمعده هستش که باعث تعادل قند خون در بیماران دیابتی میشود. کریپ فروت و پرتقال و انواع مرکبات شبیه غده های شیری هستند و در سلامت سینه و جنبش غدد لنفاوی در سینه موثر است. پیاز شبیه سلولهای بدن میباشد.امروزه تحقیقات نشان داده است که پیاز نقش مهمی در خروج مواد زائد در بدن را داراست.و باعث ریزش اشک و شستشوی لایه مخاطی چشم میگردد




تا حالا به لوبیا قرمز دقت کردین ..درسته ..شبیه کلیه انسان هستش ..تحقیقات نشون داده که لوبیا قرمز در بهبود عملکرد کلیه نقش بسزایی داره.



زیتون به سلامت و عملکرد تخمدان کمک میکند.

سه شنبه 1387/07/23
مهریه دو دختر علیرضا افتخاری

تعیین مهریه های سنگین و نجومی چنان مرسوم شده است که مانند دیگر رسومِ دست و پا گیر، سدی بزرگ بر سر راه ازدواج جوانان شده است. آیا ارزش های وجودی خودمان را با معیار سکه ها می سنجیم و در این بین چه بلاها که بر سر جوانان شیدا و عاشق پیش نمی آید. جوانانی که فقط به فکر رسیدن به معشوقند و دیگر هیچ. و تازه پس از ازواج می فهمند که چه بلایی بر سرشان آمده است.
حال اگر جوانی نخواهد به زندگی زناشوییش ادامه دهد ایا مهریه های سنگین و این سکه ها مانع از فروپاشی زندگیش خواهد شد؟ بی شک خیر، که اگر می شد آمار طلاق به این حد بالا نمی رفت.
جالب است بدانیم که آقای علیرضا افتخاری، خواننده خوش صدای کشورمان، مهریه دختر بزرگش را حفظ 450 غزل از حافظ شیرازی و مهریه دختر کوچکش را حفظ 16 جزء از قران کریم قرار داده است که تا کنون داماد بزرگش 350 غزل حفظ کرده و داماد کوچکش 8 جزء از قرآن کریم را حفظ کرده است.
دوشنبه 1387/07/22
ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده می داند ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس به دنیا آورده می داند ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه می داند ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده و ارزش یک ثانیه را آنگه از تصادفی مرگبار جان به در برده می داند هر لحظه گنج بزرگی است گنجتان را مفت از دست ندهید باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمی ماند دیروز به تاریخ پیوست
دوشنبه 1387/07/22
1- شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این «باور» که استاد آنرا به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. اما طی هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی از آنها را حل و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آندو را به عنوان دو نمونه از مسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود.
2- در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.
چهارشنبه 1386/08/30

دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند.
یكی به دیگر سیلی زد، دوستی كه صورتش به شدت درد گرفته بود
بدون هیچ حرفی بر روی شن نوشت : ”امروز بهترین دوستم مرا
سیلی زد”. آنان به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و
تصمیم گرفتند حمام بگیرند. ناگهان دوست سیلی خورده، به حال
غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد. او بر روی سنگ نوشت،
”امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد”. دوستی كه او را سیلی
زده و نجات داده بود، پرسید، ” چرا موقعی كه سیلی ات زدم، بر روی
شن و حالا بر روی سنگ نوشتی؟ دوستش پاسخ داد: ”وقتی دوستی
تو را ناراحت میكند باید آن را بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش
آن را پاك كند. ولی وقتی به تو خوبی می كند، باید آن را روی سنگ
حك كنی تا هیچ بادی آن را پاك نكند.
چهارشنبه 1386/08/2
غلبه بر ترس
ترس واقعیتی لست که در زندگی ما حضور خارجی دارد که با پیامد های خود می خواهد ما را متقاعد میسازد که هرگز نمیتوانیم به آرزوهایمان دست یابیم و از اینرو ما را دائماً در حالت سکوت نگه میدارد. ترس ما را از بیان عشق و محبت به عزیزانمان محروم میکند.
ترس قلمرو زندگی ما را چنان محدود میکند تا ما در دایرۀ کوچک زندگی خود محبوس شویم. اما واقعا چگونه می توان با این موضوع روبرو شد و بر آن غالب آمد
باید اذعان داشت که ترس لزوماً در شرایطی خاص واکنش بدی نیست. ترس میتواند بهعنوان عنصری برای حفاظت ما باشد. اما تفاوت بارزی بین ترسی که مانع سقوط ما از ارتفاعی بلند میشود با ترسی که ما را از حق زندگی کردن محروم میدارد وجود دارد. دکتر هنری کلاد، مشاور و نویسنده در مقالۀ خود «غلبه بر ترس» نکاتی را جهت مبارزه با ترس کنترل کننده بر زندگی ابراز میدارد که در ذیل به آنها میپردازیم.
همۀ انواع ترس، چه بزرگ و چه کوچک، در تنهایی شخص نیرویی مضاعف مییابند. دوستی را پیدا کنید تا ترسهایتان را با او در میان بگذارید. غالباً از ابراز ترسهایمان میترسیم. زیرا فکر میکنیم نظر دیگران دربارۀ ما عوض میشود. پس بهتر است با شخصی قابل اعتماد، ترجیحاً یک مشاور درد دل کنید. آنان به شما کمک میکنند تا ترسهایتان را در نور جدیدی ببینید و شما را تشویق میکنند تا از مواجه شدن با آنها نترسید.
زندگی روزانۀ خود را برنامهریزی کنید. ساعات مشخصی را برای فعالیتهای مختلف در نظر بگیرید. برنامه مشخص خود عامل ایجاد امنیت است زیرا که میدانیم در صدد انجام چه کاری هستیم. بسیاری از اوقات عناصر غیرقابل پیشبینی که غالباً در نتیجۀ نداشتن برنامۀ خاص بهوجود میآیند، عامل ایجاد ترس هستند. اگر بتوانید آنچه را که قابل کنترل است را انجام دهید (برنامهریزی)، آنگاه توان رویارویی شما با عناصر غیرقابل کنترل بیشتر میشود.
اگر ترس منجر به آسیبهای جدی به سلامتی شخص میشود، باید از فنون آرامش بخش استفاده شود. کتابخانهها معمولاً حاوی کتبی پیرامون این تکنیکها و فنون هستند.
در مواقع بحران، حقایق روحانی که تحت هر شرایطی تغییر نمیکنند، کمک بزرگی به شخص مینمایند. این حقایق علاوه بر حس امنیت به ما دلیلی برای زندگی و امید داشتن میدهند، اگرشما دلیلی برای امید و زندگی ندارید با یک شبان کلیسا مشورت کنید و یا کتابمقدس را مطالعه نمایید. کتاب مزامیر بهطور خاص پیرامون بحرانهای اشخاص صحبت میکند.
آخرین اقدام رویارویی با ترسهاست. اگر ترسی که با آن روبروییم در فکر ما ریشه دارد تا در خارج از آن، به عبارت دیگر، اگر خطری واقعی در بیرون ما را تهدید نمیکند و ما صرفاً از خطری تخیلی در ذهنمان میترسیم، بهترین پادزهر انجام دادن آن است. فراموش نکنید که باید قدم به قدم و مرحله به مرحله با ترسها روبرو شد. نباید به یکباره بخواهید ترس از سخن گفتن در جمع را با سخنرانی در تالاری بزرگ رفع کنید. اول از گروههای کوچک و اشخاصی که با آنها آشنایید شروع کنید. مواجه شدن با ترسها یک فرایند و رونداست.
یکشنبه 1386/07/22
ای تنها ترین
ای خدای مهربان
من گریه را دوست دارم
آسمان چشمم ابریست
و در باران چشمم تو را احساس می كنم كه به من می اندیشی
من انسانها را می بینم
همه ی آنهائی كه به یادت نیستند و مرا به یادت می آورند
آنها كه رنگ یاد تو در صورتشان پیداست اما به یاد تو نیستند
و آنهائی كه به یادت هستند و تو را ستایش می كنند
و همه كسانی كه رنج برچهره دارند
و در رنجشان نشان دوستی تو را می جویند.
خدایا از تومیخواهم تا چشمان صبرم را باز كنی
تا همه رنجها را زیبا ببینم
تا همه دردها چون نوشی بر جانم باشد
خدایا از تو میخوام تا كسی را كه در قلبش یاد تو می تپد
جانی دوباره بخشی
تا او این بار اشك شوق را بر چهره خود جاری سازد.
خدایا
به من تنها بودن را بیاموز
گریستن را خود خواهم آموخت.
سه شنبه 1386/07/10
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد. نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت . ولی بسیار مشتاقم . که از خاک گلویم سوتکی سازد . گلویم سوتکی باشد . بدست کودکی گستاخ و بازیگویش و او یکریز و پی در پی دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته ترسازد . بدین سان بشکند در من . سکوت مرگبارم را . . .

شنبه 1386/06/24
در التهاب شنیدن ترانهء گام های تو هستم که به سوی من می آیی و عاشقم بر انتظارات آن لحظه که تو را در کنار خود حس کنم دوستت دارم......
| |
شنبه 1386/06/24
گویی خورشید گرمای خود را از دست داده است و گل های سرخ عطری ندارند و ستارگان دیگر نمی خوانند آن گاه که چشم می گشایم و می بینم با تو نیستم
| |
یکشنبه 1386/06/18
خوبه ادم یكی را دوست داشته باشه نه به خاطر اینكه نیازش رو برطرف كنه نه به خاطر اینكه كس دیگری رو نداره نه به خاطر اینكه تنهاست و نه از روی اجبار بلكه به خاطر اینكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره
شنبه 1386/06/17
یه ۲ هفته ای رفتیم آذربایجان غربی شهر پیرانشهر
لب مرز ایران و عراق
سخت بود اما گذشت.
اونجا فقط یه حادثه ی بد پیش اومد که یکی از پاسداراپاش رفت رو مین
ولی خدا را شکر با یه عمل پاشو پیوند دادن.
الانم ۱ هفته بمون مرخصی دادن .
بعدش که مرخصیم تموم شه بایدبرم دنبال کارای تصویه خدمت چون دانشگاهم
قبول شدم
جمعه 1386/05/19
سلام
بالاخره به خیر گذشت با اینکه این همه غیبت کردم سردار ۱۰ روز از اضافه خدمت همه ی سربازارو بخشید منم فیکس ۱۰ روز داشتم اونم بخشیده شد
.
یه خوشانسیه دیگه هم اینکه دانشگاه قبول شدم وخدمتم تا ۱ ماه دیگه ادامه داره بقیشم بعد دانشگاه
.














شنبه 1386/05/6
بعد از ۱ ماه خرابی میهن بلاگ آخر نتیجش این شد که کل وبلاگ ما پاک بشه.
هیچی دیگه منم مجبورم از این به بعد هر مطلبی رو که می فرستم اونو تو یه وبلاگ دیگم بفرستم.
تا نپره...
خوب بگزریم این هفته که گذشت رفته بودیم دوره ی
خمپاره ۶۰ ولی من تا روز دو شنبه موندم بعدشم (جیم).
امروزم شنبس باید برم پادگان یه نامه غلابیم
درست کردم تا ببرم .
احتمالا جاگزین کنم برم ملایر از شر این پادگان راحت بشم.
در کل آخر این هفته نتیجش معلوم می شه یا میرم بازداشت
یا اضاف خدمت به مدت ۱۵ روز
یا این چند روز رو استعلاجی حساب می کنن
.
تازه یه شانس دیگه آوردم که پیاده روی ۴۰ کیلومتری تو کوهستان رو نمیرم
ولی جاش دیزل پستم
.
جمعه 1386/05/5
برای آخرین بار آخرین شعرم را برای تو می نویسم
مینویسم من هستم آنكه تو از دستم دادی
به خاطرت اگرچه نبوده است اما میروم
این نفس نفس آخر است
کاش هیچ وقت تو را نمیدیدم
من تو را از دست ندادم تو مرا از دست دادی
تو به اشتباهی خود را تباه کردی
بدان که چون من نخواهی دید
من خسته هستم از این خاطرات بد
مردی كه دلسپار تو بوده است میرود
این كوچه و تو و این بار بار آخر است
دیگر سخنی از من نخواهی شنید
برو برو
که روباهی چون تو به چشم ندیدم
برای همیشه خداحافظ


















برای تویی که ...
بدون که از شرت راهت شدم
دلم نمیومد ازت جدا بشم
چه خوب شد که بهترین بهونه رو دستم دادی...
خدا رو شکر
جمعه 1386/05/5
احتمالن شنبه
رزمایش
داریم تا روز چهار شنبه
احتمالن جور بشه با یکی از بچه های بروجرد یا تهران انتقالی بگیرم
کاش ردیف بشه
در کل تا پنجشنبه ی آینده
نوشته شده توسط مهدی در جمعه ۱۸ خرداد ۱۳۸۶ و ساعت 14:01

جمعه 1386/05/5
رسید پایان سختی ها
وآغاز همه ی جدایی ها
.
گذشت تا رسید پایان آن همه بشین پاشو ها.بدو روها.کلاغ پر ها.رژه رفتنا و خمپاره هایی که به دستور فرمانده میرفتیموخودمان را بر روی زمین می انداختیم.خمپاره هایی
که صدای آن جیغ
وخنده ی
بچه ها بود وترکش آن داد و بیداد فرمانده ها
که از خنده ی ما عصبانی
می شدند
و رسید روز جدای
از دوستان و هم خدمتیان که ۲ ماه در دوره ی آموزشی با تمام خوشی ها ونا خوشی ها در کنار هم بودیم.
گذشت شب نشینی هایی که با امین کردی.وحید مسلمی.احسان نوروزی وجلیل جدیدی در کنار هم بودیم و شربتی که معمولا دست پخت احسان بود می خوردیم
.
در بین این شب نشینی ها صدای ناب امین کردی بود MP3 
که برایمان از هر خاننده ای که می خواستیم می خواند
.
یادش بخیر وحید مسلمی که همش خواب
بود ولی در عوضش بچه زرنگی بود.
وگذشتند کلاس درس های دوره ی آموزشی که معلم وقتی درس می پرسید به جای اینکه از بچه ها جواب سوال بشنوه فقط صدای
خر خر
می شنید!!!
در کل دوره ی آموزشی گذشت وتنها خاطراتش باقی ماند.
امروز که اینا رو می نویسم روز چهارشنبه است وباید در پادگان
خرم آباد باشم.
روز جمعه ی گذشته از بد شانسی از پادگان دزفول بردنمون پادگان خرم آباد تا ادامه ی خدمت رو اونجا باشم.
روز یکشنبه بعد از ظهر هم تا پایان روز سه شنبه بمون مرخصی دادن.اما من می خوام تا جمعه بمونم ومجبورم اضاف بخورم.
البته سعی می کنم نخورم!!
فکر کنم۲۰/۴ می خوان ببرنمون رزمایش اونم ۴ روز . حالاباید یه برنامه بریزم که هر طور شده از پادگان انتقالی بگیرم برم یه جای دیگه یا اینکه برم تو یه قسمت فرهنگی یا یه جایی که تو گردان نباشم. چون خیلی اذیت می کنن.
شایدم اسم بنویسم برای دژبانی
چون میگن بهتره.
خوب این آخرین صحبت های من بود تا مرخصی بعدی که نمی دونم کی باشهههههههههههههههههه.
امین کردی.وحید مسلمی.احسان نوروزی.جلیل جدیدی.مهدی سهرابیان.فرشید چراغی.غلام حسین امینی.محمود عاروان.محمود کشاورز.اسماییل عسگری.حامد رمضانی.مهدی موسوی.محمد امانی و ...

فرمانده هان گروهان:آقای قصاب و یاسر شیر چکانی
فرمانده ی پادگان:آقای ابراهیمی
نوشته شده توسط مهدی در چهار شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۶ و ساعت 11:58
سلام به دوسان گل و بلبلی خودم
I Am Mahdi
چیزه..................
انسان ها شکست نمیخورند بلکه تنها تلاش کردن شان را متوقف می سازند.
بدون هر وقت واست مشکلی پیش اومد خدا دلش واست تنگ شده و می خواد که باهاش حرف بزنی...